به من گفت رازت رو به کسی نگو وقتی روبروش می ایستی و رازت رو میگی
تو یک نفری اون هم یک نفر
شما دوتا یک دو نمیشین میشین 11
برگهام ریخت ریخت ریخت
ذهن من، مهمانخانهی غولیست که هیچوقت نمیرود.
به من گفت رازت رو به کسی نگو وقتی روبروش می ایستی و رازت رو میگی
تو یک نفری اون هم یک نفر
شما دوتا یک دو نمیشین میشین 11
برگهام ریخت ریخت ریخت
دیشب برای اماده کردن گزارش فنی مجبور شدم یه ساعتی اضافه کار بمونم
موندم و به مجید گفتم بیاد دنبالم بین پیتزا و نون پنیر نون پنیر انتخاب کردم
رفتیم از سوپر مارکت پنیر بخریم من گفتم خودم میرم انقد جیش داشتم که بقیه خریدامو نکردم
بدو اومدم بیرون دیدم مجید نیست
همه مغازه ها رو گشتتم نبود
جیش داشت دیوونم میکرد اما مجید کیف لپ تاپمو گوشیمو برده بود
داشتم از عصبانیت منفجر میشدم
یه دفه اومد و یه شاخه گل صورتی دستش بود بهم داد
و میخواست خوشحالم کنه
منم گفتم واااااااای عزیزم مرسی
بغلش کردم بوسیدمش
ولی تو دلم داشتم بهش فحش میدادم و خفه اش میکردم
داشتم از شدت جیش داشتن می مردم
ولی لبخند میزدم الکی
صبح نگا کردم دیدم چه گل قشنگی برام خرید یهویی دستش درد نکنه
خب سرکارم چند تا همکار ترک دارم که مدام حرف میزنن
اصلا انگار عادت دارن بلند بلند فکر کنن
مثلا یکیشون راه میره و حرف میزنه وقتی چشم تو چشم میشی باهاش
دیگه ولت نمیکنه
یکیشون مدام گوشی تلفن دستشه و ترکی حرف میزنه و یا از هر چیزی یه تجربه داره برای حرف زدن
منم که چند روزه بیماری لعنتی داره برمیگرده و به صورت adhd
به مجید گفتم من انگار طلسم شدم
انگار منو چشم زدن
اصلا نمیتونم کار کنم
نمیتونم حتی کارامو شروع کنم
نمیتونم روشون تمرکز کنم
و میترسم بابت عملکردم کارم رو از دست بدم
خسته شدم
چند روزه همینطوریم
تا اینکه متوجه پای بیقرارم شدم و نمیدونم چطوری یاد بیشفعالی افتادم
دلم نمیخواد دوباره خیلی چیزا برگرده و...
هرچی با مجید حرف زدم مثه همیشه فقط گفت بهش توجه نکن
نه اینکه مجید بد باشه
یا بی توجه
همه آدما همینن
و مسول تمام اتفاقات حالات روحیات من خودمم
فقط خودم
خودم تنهایی
چاره ای ندیدم
و رفتم تا طبقه 15 از پله ها بالا
شاید کمی مثلا انرژِیم تخلیه شه
از دیروز کولر دفتر خاموشه. نشستم تو لابی تا ببینیم کی روشنش میکنن و درستش میکنن . لابی هم گرمه البته. تیپی زدم که بماند
شلوار بگ با یه مانتوی بلند و گشاد . شدم مثه زمان محصلیمون .
نمیدونم چرا این مانتورو پوشیدم با این شلوار .
دارم درباره ذن میخونم و راهی برای اروم کردن ذهنم .
مجید که حرف میزنه بعد از دو دقیقه خسته مبشم
دوستام ک همکارام همینطور
خودم از خودم خسنه مبشم
حالا این خودم درون خودم مگه خفه میشه
هی حرف خرف حرف حرف
حرفای صد من یه غاز مضخرف
باید آرومش کنم یهو همون روح راهنمای عزیزممنو یاد ذن انداخت حالا نه لزوما مانترا یا اذکار عربی
شاید شروع کنمدوباره شعر بخونم
حالم داره از گرما بهم میخوره حالت تهوع گزقتم ازگهدتا۱۱ درست نشد مرخصی میگیرم و میرم خونه....
صبح ساعت 6 بیدار شدم دیدم مجید روی مبله و بیداره و حالش خوب نیست تب داشت و سرفه میزد.
دیروز میگفت میوه فروش مریض بوده و ... صبح خودش مریض شده بود و ازش گرفته بود.
هر یه خطی که مینویسم این آقایD فضول خاله زنک میاد پشت میزم بگذریم
صبح ساعت 6 بیدار شدم و انقد سرم پر از چرندیات بود و ذهنم خالی نمیشد
که دیوونه شدم مثلا وقتی داشتم صبونه آماده میکردم به این فکر میکردم
که مردم ما چقد بی فرهنگن یارو از داشتن حیوون خونگی فقط چسی و کلاس
گذاشتنشو بلده ولی اینکه سگش وسط کوچه پی پی میکنه. و میذاره و همینجوری
میره نشون میده چقد داغونه ....
خب وقتی داشتن حیوون خونگی در جامعه یکم تابو هست مسلما فرهنگ سازی هم صورت نمیگیره
نه که برای چیزای دیگه فرهنگ سازی میشه
از صاحب اون سگ داغونتر منم که ساعت صبح این فکرا میاد تو ذهنم
یا اینکه اگر قضاوت انسانها کار درستی نیست پس چطور ایمنی ما در برابر ادما تامین شه
و یا چطور بفهمیم با هر کسی چطور فتار کنیم فک کن کسی دزدی میکنه رو قضاوت نکنی
اینم فکر دومم
از بس ذهنم شلوغه
وسایلمو جمع کردم لپتاپمو گذاشتم تو کیفم دیدم کلیدم ته کیفه گفتم ولش کن رفتم سرکار میذارمش تو جیب کیفم
باز یکی درونم گفت کلیدتو بردار بردنداشتم
دوباره همون حسم گفت یه چیزی جا گذاشتی دختر صبر کن نگا کردم دیدم ظرف غذامو برنداشتم برش داشتم
درونم باز گفت نه این نه یه چیز دیگه جا گذاشتی
ولی گفتم این دیگه وسواس فکریه
رفتم سوار سرویس شدم دیدم گوشیم نیست
پیاده شدم
خیس عرق شدم تا ته کوچه رسیدم
دیدم کلیدم ته کیفه
خدایا من چرا به حسم اعتماد نکردم واقعا پی پی سگ به من چهههه
صب رفتیم دریا
الانم سرکاریم
دریا طوفانی هم بود
ولی خوب شنا کردیم
دارم از گشنگی میمیرم
نمیدونم برم صبونه بخرم
یا نه
خدا به داد برسه صبح من انقد خستم کی تا عصر دوام میاره
مجید دیشب داشت غر غر میکرد که تو اصلا به اووان اهمیت نمیدی
و میتونی سرکارت وقت بذاری براش
منم از این گفته هاش تعجب کردم
هرچی براش توضیح دادم متوجه نمیشد
و فکر میکرد که من دارم بهانه الکی میارم
امروز بهش زنگ زدم و کارش داشتم یهو گفت وای چقد شلوغه اونجا
چقدر سر و صدا میاد
گفتم خب همیشه همینه
همیشه همینطوری
و تازه خبر نداره پشت سر من محل استراحت و وسایل بچه هاست
و فرهنگ آدمای اینجا انقدی نیست که به لپ تاپم زل نزنن
منم انقدی ادم قوی نیستم که برای خودم حریم بسازم
ولی گذشته از تمام این حرفای مجید
من میدونم که ایراد من نداشتنه نظمه
نظم نظم نظم نظم نظم
چیزی که از اول بچگی نمیفهمیدمش
و بر خلاف مهسا مینا و ...
من انگار تازه باید توی سن 36 سالگی باید یاد بگیرم چطور در هر چیزی
نظم داشته باشم
دیروز یکی از دوستام میگفت باید عملکردت به سوی اهدافت رباتیک باشه
اصلا فک نکنی و انجامش بدی
ولی همون ربات هم توسط یه برنامه نویس برنامه نویسی شده دیگه ...
هر چیزی
از خونه داری
تا نحوه کار کردن
تا خوابیدن و غذا خوردن
من بلدش نیستممممم چی کار کنم
امروز یکی بهم گیر داده که باید یه روز مفصل از عقایدت برام تعریف کنی
چون روی دسکتاپ گوشیت 4 قل داری
ولی حجاب نداری
و ازینحرفا
چی بگم ؟؟
بگم سرت به اعتقادات خودت باشه؟؟؟
ین بنده خدا هی میخواد منو راهنمایی کنه !
اداره کار اومد و به یکی کارگرای افغانی گیر داد
میگفتن نباید افغانیا کار راحت داشته باشن مثلا
توی آبدار خونه باشن یا مثلا محیط داخل رو تمیز کنن
باید توی نما باشن یا اصلا نباشن
همه کارگرا رو فرستادن برن
بیچاره ها
یکیشون اومده بود و حالش خیلی بد بود همش میگفت من چی کار کنم
منم گوشیمو برداشتم و به یه کله گنده ویس دادم
کله گنده نه ها کلــــــــــه گنده
کسی که برج رو ساخته و یه مسجد ساخته و .....و جز هیات مدیره است، کسی که میدونم
اگه با رییس جمهور شام نخورده باشه قطعا این بوده که دعوتشو رد کرده
بهش پیام دادم
تیک آبی شد اما جوابی نداد
گفتم تو این قحطی نیرو اگه این افغانیای بیچاره برن برای برج هم بد میشه
دیروز رئییسم صدام کرد
و سرزنشم کرد که تو به چه حقی به خودت اجازه دادی به آقای فلانی پیام بدی
نمیشه که شماره اون شخص رو داری به خودت اجازه بدی بهش پیام بدی
پیام من اینجوری شروع شد :
جسارت منو ببخشید بهتون پیام دادم
و اینجوری تموم شد عذر میخوام بهتون پیام دادم
ولی طرف گفته بود این نیرو به چه حقی به من پیام داده
طرف مسجد ساخته مردم برن توش با خدا حرف بزنن
اما نمیشه با خودش حرف بزنن چون شانش خیلی بالاست !!!
این مصرع هم هیچ ربطی نداشت فقط یکی از همون هیات مدیره
به یکی دیگه گفت !!!
دیشب رفتم خونه یکی از همکارام 4 نفر بودیم و کلی خندیدیم و چرت وپرت گفتیم
من اولین مهمونی مجردی عمرم بعد از ازدواح رو رفتم مجید خونه بود وقتی برگشتم
کج خلق بود هی میگفت از صبح که سرکاریم جفتمون
تو حتی امروز جواب اس ام اسای منم ندادی
شبم که رفتی مهمونی
منم با جواب حاضری گفتم آره دیگه توام هر شب پای لپ تاپ با داداشت ساعت ها کنفرانس داری
و کار میکنی
......
اونم گفت اره دیگه دلم تنگ شده منم رفتم تو تخت خوابیدم گفتم گرمه میخوام کولر بزنم تو میخوابی اینجا؟؟؟؟
بالششو برداشت و رفت
من بدجنس نیستم واقعا گرمم بود
من الان افکار آشفته ای دارم
کلی ایده دارم
کلی برنامه دارم و کلی کارای عقب افتاده دارم
که نمیتونم مدیریت کنم
کلاس نجوم از درسا عقب افتادم
دوره جدید هم حالا جالا هاتشکیل نمیشه
برنامه های دیگه و کتابی که نصفه رهاش کردم
و اینا داره اذیتم میکنه
حتی توی کارامم انقدی خوب نیستم و از خودم راضی نیستم
یه احساس سنگینی و خستگی دارم
دیشب کارامو تند تند کردم به مجید گفتم پاشو ظرفارو بشور من که میخوام بخوابم
به خاطر کولر من توی هال میخوابم
اون رفت تو اتاق پای لپ تاپ و جای منو انداخت که دیدم تلفن زنگ میزنه
جواب دادم یکی از همکارام بود که گیر داده بود که اگهه برگردی به قبل بازم با همسرت ازدواج میکنی یا نه
و منم در مقام مشاور رفتم سر منبر و شروع کردم به مشاوره دادن هایی که خودمم از درست و غلط بودنش
مطمئن نیستم
خب دیدگاه آدما با من هم فرق داره و نباید زندگیت رو با زندگی بقیع مقایسه کنی
میخواستم یه وب سایت طراحی کنم یه کاتالوگ فشن طراحی کنم
برای داداش مجید طراحی کنم
انیشمین سازی با افتر رو امتحان کنم
کتابم
و ....
من کلی وقت دارم
ولی چرا نمیتونم تمرکز کنم ........
اگه بشه امشب مجید متقاعد کنم بریم شنا خیلی خوب میشه دلم برای دریا تنگ شده یه ذره شده
برای دیدن خورشید توی دریا
اصلا احساس میکنم دریا هم دلش برای بغل کردن من تنگ شده
ولی مثه خنگا برای ناهار امروز سرکار بادمجون آوردم
انگار نباید قبل از شنا غذاهای طبع سرد و مرطوب خورد
مگه اینکه با سرویس برگردم بعد برم خرید کلی چیزای گرم بخرم با چایی
اماده کنم بریم دریا
البته الان فهمیدم مجید نرفته سرکار و امروز خونه اس خب یعنی خیلی خفننننن
حتما میریم
هرچقدر هم که روی پر قو بزرگ شده باشی تا آب توی دلت تکان نخورد اما باز وقتش که برسد
زندگی آن روی دیگرش را نشانت میدهد
خواب که باشی با سیلی محکمی بیدارت میکند
بیدار نشوی دوباره میزندت آنقدر میزند که یا بیدار شوی یا به خواب ابدی بروی
نه اینکه سر جنگ داشته باشد ها!
اتفاقا از آن عاشق های دیوانه است
از آن عاشق های از ازل تا ابد
میگوید معشوقم تا سردش نشود لذت گرما را چطور میفهمد؟
میگوید معنای وجودم تا رنج نکشد قدر گنج را چطور میداند؟
زندگی!!!
زندگی از آن عاشق های اهل عمل به شیوه خودش است !
زندگی چیزی نمیگوید نشانت میدهد!!!
میخواهد ما را به کمال می رساند.
همه چی خوبه ولی چالش ما هم همینه
ما انسان را در رنج آفریدیم
PMS و یا PMDD مثل اسپاسم شدید روح میمونن
وقتی عضلات پا دست کتف و یا هرجایی از بدنمون میگیره و ما فریاد میزنیم و درد امانمون رو میبره
حالا یه جایی در روح عظیم ما گرفته و درد میکنه
و ما خشمگین غمگین و کم تحمل میشیم
حالا فک کن تویی که همیشه خونریزی داری خواهر
انگار همیشه در این دوران هستی
مثه اینکه کسی که دچار اسپاسم شدید عضلانی در ساق پاش شده
بگی شروع کن به دویدن مثل یک دونده
برای همین میگم یکم با خوت مهربان تر باش
خودت رو دوست داشته باش و به خودت محمبت کن
چون خودت خیلی گناه داری و طفلکی هستی
ذهنم آشفته است از حجم کارایی که کمو بیش انجام میدم و اطرافم هم خیلی خیلی خیلی شلوغه . خونه نامرتبه ولی این به این معنی نیست که از خودم ناراحت باشم
من دنبال یه راه حلم برای هندل کردن همه چی و اینکه آدم بهتری بشم و پیشرفت کنم نه لزوما فوق العاده
و کامل
مهم اینه آدم بهتری شم
صبح به مرز عصبانیت رسیدم در دوران pmsهستم ولی بهش آگاهم و باید سعی کنم تحت تاثیر قرار نگیرم
همیشه در همین pms اتفاقات اصاب خورد کن میفته تا تو خشمت و خالی کنی
از سرویس جا موندم اسنپ گرفتم رفتم بیرون توی شرجی و گرما البته باد میومد بی انصاف نباشم
بعد توی مپ نگاه میکردم و میدیم این تاکسی هی داره از من دورتر و دورتر میشه تلفنم رو جواب نمیده و لغو نمیکنه که من یه تاکسی دیگه بگیرم
بعد از 10 دقیقه به پشتیبانی زنگ زدم و لغوکرد و یه تاکسی دیگه گرفتم من واقعا عصبی شده بودم ولی واکنشی نشون ندادم
الان سر کارم جو سنگینه
آخر ماهه و باید بولتن رو آماده کنم باید آمار بگیرم از عملکرد تیرماه پرسنل و منتشر کنم
و رئییسی که این روزها همش داد میزنه ..
این زندگی هست که هر کسی داره ولی باید آگاه باشیم و مثه یه بازی بهش نگاه کنیم که اگه در دام مسائل اطرافمون بیفتیم باختیم