غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

صب رفتیم دریا

الانم سرکاریم

دریا طوفانی هم بود

ولی خوب شنا کردیم

دارم از گشنگی میمیرم

نمیدونم برم صبونه بخرم

یا نه

خدا به داد برسه صبح من انقد خستم کی تا عصر دوام میاره