غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

دلم تنگ شده

دلم برای سکوت و تنهایی و فکر کردن و خواندن کتاب تنگ شده

تا میرسم باید آشپزی کنم و یه سری کارای خونه

و بعدش مجید میاد و میخوابیم

دیشب مجید داشت درباره یه برنامه که نوشته باهام حرف میزذ و لپ تاپ آورده بود توی تخت

یهو دیدم 5 صبحه دوتایی خوابمون برده و چراغ روشنه....

دلم میخواد با آرامش به کارام برسم

و به برنامه هام اما حتی وقت برای برنامه ریزی هم ندارم

کجایی خواهر

بیا به دادم برس

شایدم من بدم که بقیه رو بد میبینم

مثه همه کارای دیگه اینجا هم بعد از دوماه داره خود واقعیش رو نشون میده

مثلا اون کسی از خانما که شیطنت میکنه و پشت سربقیه حرف میزنه و ...

دیروز با یکی از همکارام رفتیم پشت بوم

پشت بوم پر از پله و بالا پایین بود

دستشو به سمت دراز کرد منم ندیده گرفتم و رفتم

هرچقد سعی میکنم روشن فکر باشم نمیشه

همش میاد تو اتاق کنار میزم و البته توی کار بهم کمک میکنه

و بعدش یکم هم حرفای بی ربط میزنه

حس خوبی ازش نمیگیرم !

تا میاد منم بحث میبرم به مجید

ینی یاداوری میکنم در تمام لحظات زندگیم یکی هست !!