غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

امید همه چیزه

درِ قابلمه ی روحی اعصاب خرد کن و مسخره است . بدون تعبیه یه پیچ یا تغییر خاصی در طراحی در طی سالهای دراز!

دستگیره درش گرد و پخه و همیشه توی دستگیره پارچه ای یا حتی سیلیکونی از دستت لیز میخوره ولی جالبه! من دارم! مامانم دارم !مامان بزرگ داشت!

مامان مجید داره!

فک کنم همه زنای کرات سماوی قابلمه روحی دارن و باهاش آشپزی هم میکنن و هرچند وقت با سیم ظرفشویی به جونش میفتن تا سفید بشه و بعد نگاش میکنن و تو دلشون میگن به به چقد با سلیقه ام که دستامو به فنا دادم و قابلمه رو سابیدم . وطراحی درِ قابلمه روحی از زمان جهاز مامان بزرگ تا همین الان ثابت بوده و برای رفاه حال مشتری های ثابتشون هیچ نو آوری و خلاقیتی انجام نشده!

درست شبیه بلاگفا از سال 85 که اولین وبلاگم رو نوشتم همین شکلیه تا همین الان که یه پام لب گوره!

نه سامانه گفتگوی انلاینی اضافه کرده نه حتی لاگین شدن به وسیله شماره تلفن و حتی قالبهایی رو اضافه کنه و بتونه بفروشه به ادما!

----------------

مجید مجبور شد برای اینکه با بلیط ارزونتری بره، دیروز بره .در حالی که کارش فرداست! راستش صد هزار تومنم برامون الان مهمه و با وجود وامی که اگه بتونیم بگیریم باز پول کم داریم و شاید مجبور به فروختن لپتاپامون شیم !

باهم که تلفنی حرف میزدیم از دیدارش با فامیلاش برام میگفت از نوه های شیطون و بازیگوشه خاله اش . گفت خاله گفته حالا که دارین میرین خونه خودتون کم کم به فکر یه بچه باشید ....گفت یهو خاله آهی کشید و گفت البته توی این شرایط با آینده نا معلومی که این وطن داره اصلا نباید به فکر بچه بود

میگفت خاله لب گزید و حرفشو پس گرفت!

با اینکه خودم آدم تخمی هست با تجربه افسردگی های فصلی و تقریبا 6 ماه از سال دارم به روش های خودکشی فکر میکنم اما از قدرت امید هم اگاهم !

چه بسا لحظاتی در زندگی هر انسانی بوده که با تمام وجودش تصور کرده همه چی روبه پایان و پوچی میره اما در نهایت به طرز شگفت آوری نور امید رو از گوشه ای دیده و دوباره ادامه داده !!!

حدودا 25 سال پیش بنده خدایی قبل از مرگش در سن صدو خرده ای سالگی تعریف میکرد که در زمان قحطی سال 1296 همسرش اولین فرزندشون رو باردار بوده و انها حتی نانی برای خوردن نداشتند.

زن بیچاره بی حال و ناتوان و گرسنه از همسرش طلب نان میکنه و شوهر بیچاره برای تهیه یه گونی آرد شروع میکنه پیاده از شهر کوچیک خودشون به شهرای اطراف میره تا بتونه یه گونی آرد تهیه کنه .

زمانی که به آسیاب آبی شهر مجاور میرسه کودک آسیابان درون رودخونه که آبش به شدت جریان داشته میفته و با شتاب به سمت آسیاب میره
مرد با عجله درون رودخونه میپپره و کودک رو نجات میده اما پای خودش درون آسیاب گیر میکنه و تا اخر عمر عصا به دست میشه و میلنگه

اما شاید همین نجات کودک آسیابان باعث میشه بتونه یه گونی گندم گیر بیاره و ببره پیش زن باردارش تا نان درست کنند و بخورن

همسرش در همون قحطی بچه دار میشه و اون بچه بزرگ میشه وارد ارتش میشه صاحب 3 فرزند رشید و موفق کلی نوه و شاید نتیجه میشه !!!

راستش ما نمیدونیم چی در انتظارمونه

زندگی با خوشی و ناخوشی هاش میگذره

خوش به حال کسانی که با قاطعیت به وجود خدا ایمان دارند و تمرین پذیرش میکنند که هرچی برامون پیش بیاری در نهایت خیر تو در اون بوده چون جز خیر نیستی حتی اگه انچه برامون در نظر داشته باشی مرگ باشه!!!