دارم میرم خونه مامانم. هم خوشحالم هم ناراحت خوشحالم چون میرم پیششون یجوریم چون وقت مدرسه هاست و امتحانا و رفیقم سرش شلوغه و نمیشه زیاد اعتراف کنم که بیشتر رفتن من به خاطر آراده چون بقیه حسودی میکنن ناراحتم چون مجید نیست و غذا براش نپختم و قراره هی مظلوم نمایی کنه . یکی از دلایل دعواهای منو مجید خوردنه . من از طولانی خوردن وبا صدا خوردن واقعا بدم میاد ینی انگار یکی عصبای بدنمو با فندک کز میده وقتی داریم فیلم نگاه میکنیم چق چق چق بعد من هی میگم مجید انقد صدا نکن مجید بیچاره گوش میکنه
حالا امروز توی هواپیما یه دختری اومد کنارم نشست با فلاسک چایی و یه ظرف شیرینی به دست
یه لاغر مردنی شکمو ازینایی که منه همیشه رژیمو در حسرت فرو میبرن
شروع کرد چایی ریختن هورت گشیدن و شیرینی خوردن
نگام کرد کفت چایی میحوری؟؟؟گفنم نه الان خود هواپیما صبونه میده خب
بعد حالا تو اتوبوس به سمت خونه یه پسزی نشسته کنارم و داره تخمه کوفت میکنه نقریبا دو ساعته داره اینکارو میکنه چق چق چق
کوفت بخوری همشم ریختی زمین میمون گاو تموم نمیشه تخمه هاش .
بعدش که تموم بشه هی میخواد به خاطر نمکای تخمه صداشو صاف کنه بگه اوهو اوهو
وقتی میخواستم بیام یه شلوار چسبون پوشیدم یه شلوار روش
یه بلوز جذب پوشیدم یه پیراهنن و یه کت روش اخه میخواستم ااز دمای ۳۰ درجه بیام ۸ درجه زیر صفر
و چقد خوبه فقط خنکم میشه سردم نیست البتع فعلا
دلم برای سرمای تامرز استخون رسیدن تنک شده