غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

هی روزگار

نشستم روی تراس و در از پشت بستم تا مجید نتونه بیاد فکرم نکنم بیاد چون اون قهره و با اینکه شامم باگریه خوردم سه بار بهش گفتم بیا بخوریم نیومد

دمی گوجه پخته بودم با ترشی بخوریم

چند وقت پیش این ویدو های آدم خواری و شبطانی اپستین روانم رو بهم ریخت و بدون اینکه تصمیم خاصی بگیرم دیگه در توانم نیست حیوون بخورم حتی وقتی برای مجید آشپزی میکنم و بوی مرغ میاد حالم بهم میخوره و این چند روز خودمو با دال عدس گوجه نون لبو ویفر و اب میوه سیر میکنم . انقد این موضوع روی روانم تاثیر داشت که یه شب خوابیدم و خواب چند نوزاد رو دیدم که روی میز بودن و زردی داشتن انگار بقیه منتظر بودن این نوزاد ها خوب بشن و بخورنشون . یکیشون رو بغل کردم صورتش رنگ زرد چوبه . چشماشو باز کرد . نگاهم کرد میفهمید که میخوادقربانی شه . یهو از خواب پریدم نفسم بند اومده بود حالم بد بود فک کردم لابد جیغ زدم اما مجید خواب بود صداش کردم پا نشد . چشمامو بستم . صبح که شد دیدم پریود شدم در حالی که نرم افزار موبایلم هی داشت بهم هشدار تخمک گذاری میداد اما من ۱۴ روز زودتر پریود شدم .

الان نُه روزی میگذره من همچنان درگیرم. و این خون لامصب بند نمیاد . دکتر برم؟؟؟؟خواهرم با این دکترا یایسگی زودرس گرففته

دوستم میره تهران دکتر ۵ ماهه پریود نشده

گوشم امانم رو بریده و شبا به سختی خوابم میبره وقتی هم میخوابم کابوس

مجید رفته بود خوته و نقاشی هاشو اصلاح کرده بود ۱۱.۳۰ اومد نگام کرد گفت پای چشمات سیاهه چقد داغی و فریاد زد که لوس بازی های گوشت نخوردنت این بلا رو سرت آورده!!!!

من مطمئنم ربطی نداره .مطمئنم همش به خاطر فشار و استرس روانیه . گفتم بیا شام بخورم گفت منم اعتصاب غذا کردم سه بار گفتم هی اشک ریختم و کوفت کردم اما دیگه جوابمو نداد و سرش کرد توی گوشیش .

الانم که دارم مینوسم همه بدنم میلرزه نه از ضعف از شدت فشار روحی ....هی روزگار ....