دوباره برگشتم همین جا
اینجا مینویسم چون دلم برای دوستام تنگ شده
پیش خودم میگم من که گاهی میرم و وبلاگ های اونا رو سرچ میکنم و ... شاید اوناهم بیان و یه خبر از هم بگیریم
مطالب قبلی رو همه رو پاک کردم
نوشته هایی که توی اوج افسردگی نوشته شده
الان اما نه شیدام نه افسرده
به مرحله پذیرش رسیدم
پذیرش اینکه قراره پاره شیم تو این دنیا
و به قول استاد ما انسان را در رنج آفریدیم
ذهنم انقد آشفته است که مینویسم تا یکم آروم شم
سرکارم اینکه تند تند تایپ میکنم باعث شد همکار فضولم بیاد و کنار پنجره رو چک کنه و
ببینه من دارم چی میکنم
باید بولتن آماده کنم
یه ماهه اومدم اینحا با پایه حقوق 5 میلیون و 300
مصداق بارز برده داری !
تازه هم اسباب کشی کردیم و خونه شبیه جنگ زده ها ست
بیچاره مجید پوستش کنده شد
یه کار بد کردم وسط اسباب کشی زدم سیم آخر و گفتم نمیخوامت و میرم همدان پیش مامان بابام
اصلا نمیخوام باهات باشم نمیخوام این زندگیو
گریه کرد
منم دیوونگیم از بین رفت و یه ساعت تایم اسباب کشی بیشتر طول کشید
حالم یجوریه
دیگه قران نمیخونم
شبا قبل از خواب آیه الکرسی نمیخونم
اصلا فکر نمیکنم به اینکه خدایی هست که حواسش به ما هست
فهمیدم که در این جهان تنها هستم و به قول یه دوست قدیمی در این دریای طوفانی زندگی پارو بزن هیچ معجزه ای قرار نیست اتفاق بیفته
الان تنها کاری که باید بکنم اینه که کارامو زودتر انجام بدم بعد فکر کنم به این آشوب زندگی کاری و زندگی شخصیم
برم به کارام برسم