غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

یکی مرد

امروز توی استخر طبقه 18 یه خانم فوت کرد

حالش بد شد

غریق نجاتا میگن داشتن احیاش میکردن ولی اورژانس اومده و گند زده به همه چی

بچه ها میگن نفسش برگشته بود ولی دوباره تموم کرده

الانم از سازمان... اومده بودن دعوا ... و داد و هوار

دیشب تا ده و نیم شب سر یه پروژه برای پرزنت یه بنده خدایی بودم که امروز نشد

خدا رو شکر نپیچوند و زود گفت نمیخوام ولی ناراحتم که نشد

یه اقایی بود که از روز اول توجه ویژه ای به من داشت و یکمی توی کارم دخالت می کرد توی کار من نه

توی کار همه بچه های با اینکه اصلا جز نیرو های برون سپاری هست

نشسته بودم اتاق منشی داشتم با لپ تاپم کار میکردم و یه کالکشن رنگ برای تغییر پارچه مبلای لابی طراحی میکردم

ومد و شروع کرد به صحب در باره اینکه مبلا باید سرمه ای باشن .. و سرمه ایشون کن کوسن ها هم فلان رنگ و ...

منم بهش گفتم چشم نظراتتون رو به مدیریت ابلاغ میکنم

یهو نگام کرد گفت ببین من خودم وقت ندارم وگرنه خودم انجامش میدادم

یه لوگو برام طراحی کن اینجوری باشه اونجوری باشه با همین لحن خودمونی و اول شخص

گفتم به نظرتون من وقت دارم ؟ گفت آره تو داری من میدونم

گفتم اصلا چرا من باید برای شما لوگو طراحی کنم

واقعا دلیلی نمی بینم

اونم گفت خب نکن !!!

ازون روز دیگه سمتم نمیا و من بابت این موصوع خدا رو شاکرم مجید چون اخم منو زیاد دیده میگه حالا خیلی هم جدی نگو همکارات علیه ات جبهه بگیرن

منم گفت انقدام اخم نکردم ولی واقعیتش خیلی بد اخلاق گفتم

مشارطه مراقبه مکاشفه

من با خودم شرط میکنم امشب تا آشپرخونه تمیز نشه لباسا مرتب نشه نه به گوشی دست بزنم نه کاری کنم

ما غذای شماییم

یه همکاری دارم که ....

امروز فهمیدم بابا نداشته از بچگی

و من که دلیل نفس کشیدنام باباس

فهمیدم این همه هیاهو و بیتابی در وجودش از کجا میاد

امیدوارم هیچ دختری بی ناز پدر بزرگ نشه !

امیدوارم؟

من واقعا در جهان به چیزی امیدی دارم؟؟؟

من در نادان ترین حالت ممکنم

نمیدونم خدایی هست

خدایی نیست

و آیا پشت تمام اتفاقات این دنیا درایت و برنامه ای بوده

منظورم برنامه سیستم های پلید اداره کننده جهان و انرژی خوار ها نیست

منظورم خالقه

هرچند گاهی فکر میکنم مثه ما که لوبیا میکاریم تا بخوریمش

شاید اصلا ما هم به وجود اومدیم تا بخورنمون

دارم جاده ابریشم استاد کلهر گوش میدم

به توچه ....

چند روز پیش با یکی از همکارام رفتم بازدید یه سری چیزا و یهو دیدم گامشمارم شده 10.000 قدم

برای من تپل و تنبل این یه رکورد محسوب میشه

بازدید از واحد ها وظیفه من نیست اما من همراهیش کردم

مدیر دیروز بهش گفت خانم فلانی گامشمارت رو روشن کن ببین چقد راه میری به من اشاره کرد و گفت که ایشون یه بار باهام اومدن حدود ده هزار قدم شد

منم گفتم بله رکورد گام شمار من زده شد

مدیر رو به من کرد گفت خب اگه تو راه میرفتی که اینقدی نمیشدی

همه خندیدن

من چیزی نگفتم سرمو کردم توی لپ تاپم دوباره نگاهش کردم یه آدم کچل و خیلی قد بلند و لاغر اندام که البته شکم بزرگی نسبت به بدنش داره

کراوات میزنه

و کت شلوار می پوشه

من نگاهش کردم پیش خودم فک کردم من حتی سرکار با کسی گرم نمیگیرم چطور به خودش جرات داده با من شوخی کنه و ظاهر منو مسخره کنه

یه ربع بعد اومد و گفت معذرت میخوام من شوخی کردم

گقتم مشکلی نداره

فرداش تا رسیدم سرکار گفت معذرت میخوام ازتون من شوخی کردم گفتم مشکلی نیست

ولی هنوزم آدما انقدر بیشعورن که باهم بی اجازه شوخی میکنن و ظاهر هم رو مورد خطاب قرار میدن

با مجید کلا به خاطر حقوق کم جو مسموم و تداخل کاری که هست به این نتیجه رسیدیم اومدنم اشتباه بود و قبول پیشنهاد کاری ناشینانه بود

ولی الان شرایطی پیش اومده که ترک کردن کار ممکنه ترکشای فراوونی داشته باشه

وقتی رئیست یه آدم عقده ای باشه

ما انسان را در رنج نمودیم

دوباره برگشتم همین جا

اینجا مینویسم چون دلم برای دوستام تنگ شده

پیش خودم میگم من که گاهی میرم و وبلاگ های اونا رو سرچ میکنم و ... شاید اوناهم بیان و یه خبر از هم بگیریم

مطالب قبلی رو همه رو پاک کردم

نوشته هایی که توی اوج افسردگی نوشته شده

الان اما نه شیدام نه افسرده

به مرحله پذیرش رسیدم

پذیرش اینکه قراره پاره شیم تو این دنیا

و به قول استاد ما انسان را در رنج آفریدیم

ذهنم انقد آشفته است که مینویسم تا یکم آروم شم

سرکارم اینکه تند تند تایپ میکنم باعث شد همکار فضولم بیاد و کنار پنجره رو چک کنه و

ببینه من دارم چی میکنم

باید بولتن آماده کنم

یه ماهه اومدم اینحا با پایه حقوق 5 میلیون و 300

مصداق بارز برده داری !

تازه هم اسباب کشی کردیم و خونه شبیه جنگ زده ها ست

بیچاره مجید پوستش کنده شد

یه کار بد کردم وسط اسباب کشی زدم سیم آخر و گفتم نمیخوامت و میرم همدان پیش مامان بابام

اصلا نمیخوام باهات باشم نمیخوام این زندگیو

گریه کرد

منم دیوونگیم از بین رفت و یه ساعت تایم اسباب کشی بیشتر طول کشید

حالم یجوریه

دیگه قران نمیخونم

شبا قبل از خواب آیه الکرسی نمیخونم

اصلا فکر نمیکنم به اینکه خدایی هست که حواسش به ما هست

فهمیدم که در این جهان تنها هستم و به قول یه دوست قدیمی در این دریای طوفانی زندگی پارو بزن هیچ معجزه ای قرار نیست اتفاق بیفته

الان تنها کاری که باید بکنم اینه که کارامو زودتر انجام بدم بعد فکر کنم به این آشوب زندگی کاری و زندگی شخصیم

برم به کارام برسم