غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

سرما رو دوست دارم گرما رونه

از دیروز کولر دفتر خاموشه. نشستم تو لابی تا ببینیم کی روشنش میکنن و درستش میکنن . لابی هم گرمه البته. تیپی زدم که بماند

شلوار بگ با یه مانتوی بلند و گشاد . شدم مثه زمان محصلیمون .

نمیدونم چرا این مانتورو پوشیدم با این شلوار .

دارم درباره ذن میخونم و راهی برای اروم کردن ذهنم .

مجید که حرف میزنه بعد از دو دقیقه خسته مبشم

دوستام ک همکارام همینطور

خودم از خودم خسنه مبشم

حالا این خودم درون خودم مگه خفه میشه

هی حرف خرف حرف حرف

حرفای صد من یه غاز مضخرف

باید آرومش کنم یهو همون روح راهنمای عزیزم‌منو یاد ذن انداخت حالا نه لزوما مانترا یا اذکار عربی

شاید شروع کنم‌دوباره شعر بخونم

حالم داره از گرما بهم میخوره حالت تهوع گزقتم ازگهدتا۱۱ درست نشد مرخصی میگیرم و میرم خونه....