غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

برنگرد لعنتی برنگرد

خب سرکارم چند تا همکار ترک دارم که مدام حرف میزنن

اصلا انگار عادت دارن بلند بلند فکر کنن

مثلا یکیشون راه میره و حرف میزنه وقتی چشم تو چشم میشی باهاش

دیگه ولت نمیکنه

یکیشون مدام گوشی تلفن دستشه و ترکی حرف میزنه و یا از هر چیزی یه تجربه داره برای حرف زدن

منم که چند روزه بیماری لعنتی داره برمیگرده و به صورت adhd

به مجید گفتم من انگار طلسم شدم

انگار منو چشم زدن

اصلا نمیتونم کار کنم

نمیتونم حتی کارامو شروع کنم

نمیتونم روشون تمرکز کنم

و میترسم بابت عملکردم کارم رو از دست بدم

خسته شدم

چند روزه همینطوریم

تا اینکه متوجه پای بیقرارم شدم و نمیدونم چطوری یاد بیشفعالی افتادم

دلم نمیخواد دوباره خیلی چیزا برگرده و...

هرچی با مجید حرف زدم مثه همیشه فقط گفت بهش توجه نکن

نه اینکه مجید بد باشه

یا بی توجه

همه آدما همینن

و مسول تمام اتفاقات حالات روحیات من خودمم

فقط خودم

خودم تنهایی

چاره ای ندیدم

و رفتم تا طبقه 15 از پله ها بالا

شاید کمی مثلا انرژِیم تخلیه شه