غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

درخت دانایی

توی ده روز سه کیلو چاق شدم و قشنگ در ناحیه شکم که جدیدا میگن بهش کورتیزول

خب میدونم استرس زیادی کشیدم از نگرانی برای بابا ‌مخصوصا مامان مخص‌وصا داداش و در نهایت آقا آراد که خواب رو از چشمام گرفته بود

و دلیل دیگه اش پروژه سختی بود که مجید دم عید گرفته بود از ۹ صب تا ۱۲ شب کار میکردم یه ناهار الکی درست میکردم یا مجید غذا میخرید میخوردیم و خونه رو هم کثافت برداشته و فردا ۱۱ صب بلیت داریم برای همین دارم الان خونه تمیز میکنم

اولین بارا که مجید میرفت پیش استاد

من خجالت میکشیدم و وقتی میگفت توام بیا بریم میگفتم نمیام!!!

حالا اما دلم میخواد زودتر ببینمش

پیش خودم میگم شاید دلیل اومدنمون اینجا برای زندگی اشنایی با استاد بوده

یه زمانی به مجید میگفتم کاش یه درخت دانایی بوود تا ادم سوالاشو ازش بپرشه حالا مجید هروز از درخت دانایی حرف میزنه