غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

زنا از هم بدشون میاد

زنا چشم دیدن همدیگرو ندارن مخصوصا اگه بدون رابطه خونی چیزی مشترک داشته باشن مثه مادرشوهر خواهرشوهز یا همکارایی که کاراشون باهم در تقابله

از طرفی توی این جنگ و نفرت اکثرا عروس بازنده است چون مادری که ۳۰ سال بچشو بزرگ‌کرده خوب رگ خوابشو بلده و دقیقا برای همینه که رابطه پسرا بعد از ازدواج با مادرشون که قبلش قهر بودن یا در جنگ‌

یهو تبدیل به یه رابطه عاشقانه میشه

ولی عروس نابلد تازه وارد توی این جنگ همیشه بازنده است چون سر و صدا میکنه سعی میکنه توضیح بده حق باهاشه و ...

مادرشوهر اما شاید اصلا توضیح نده ولی پسرش حقو به اون میده

پیش خودش فکر میکنه!

مگه میشه این مادر مقدس پاکدامن بدجنس باشه؟؟؟ نه زنم میخوادبین ما فاصله بندازه!!!