دیروز سالگرد ازدواجمون بود و از صب میخواستیم همدیگرو بکشیم مجید که یجوری از خواب بیدار شد که انگار من مقصر تمام اتفاقای بد زندگیشم تا شب جنگیدیم
من برای خودم ناهار درست کردم انقد با حرص غذا خوردم که واقعا حس میکردم دارم خفه میشم و مجید رفت سرکار وقتی برگشت گفت گشنمه و تو نامرد فقط برای خودت غذا پختی منم که زبون دراز
و درنهایت با ناز کشیدن مجید آشتی کردیم ( ینی ماچ زورکی)
و شام رفتیم گرونترین رستوران شهر جای سوزن انداختن نبود
خب کسی که میاد اینجا مسافرت پول داره که یه شب مثلا ۵ تومن پول غذای دونفرشون بده
بعد رفتیم فروشگاه چینی ها یه چراغ خواب خوشگل خریدیم
و مجید غرفه لباس زیر فروشی دید دیوونه شد و رفته بود توش و نمیومد بیرون
شب آشتی کردیم و مثه همیشه دستشو محکم گرفتم تا خوابم ببره و مثه همیشه قول گرفتم دستشو نبره
چقد عجیبه ازدواج
ما دیروز از هم واقعا متنفر بودیم همدیگرو فقط آتیش نزدیم
ولی شب عاشقانه خوابیدیم و عاشقانه بیدار شدیم
و الانم میخوام بخوابم خونه رو مرتب کنموو بشینم سر پروژه که خیلی عقبم و باید تا دو روز دیگه تمومش کنیم