۵ سال پیش یه آقای دوره گرد با شمایل بودا تپلی و کچل کنار ساحل نشسته بود داشت دستبند میبافت ومجید هم که عاشق این چیزا
از مجید اصرار و از من امتناع که نمیخواد بخری اینا اصلا قشنگنیستن
آقاهه میبافت و حرفای مارو که میشنید و یواشکی به کل کل منو مجید میخندید
مجید بالاخره برای خودش یه دستبند چرمی و برای منم یه دستبند با نخای آبی که یه رز صورتی وسطش بود خرید
خوشم اومد ولی بعد از یه مدت وقتی داشتم خونه رو تمیز میکردم انداختمش دور
دیگه اون آقا رو ندیدیم و .... سالهای بعد فهمیدیم این اقا کسیه که به چند زبان مسلطه کلی کتاب میخونه و خودش تصمیم گرفته اینجوری زندگی کنه
فصلای سرد سال میاد جنوب و زیر یه درخت زندگی میکنه و فصلای گرممیره زیر یه سنگ زندگی میکنه توی مرکز ایران !
معاشش هم از همین دستبنداست و وقتی باهاش حرف میزنی کلی چیزای عجیب غریب میگه مدیتیشن بلده و فرافکنی اثیری
مجید باهاش دوست شده دوبار باهاش حرف زد مشکلات گوشیشو براش برطرف کرد
این اقاهه اتفاقا معمولیه فقط مدیتیشن بلده ولی اینجوری که نظر کرده باشه یا مثلا بتونه درونت رو ببینه نیست یا لااقل اینجوری نشون میده که نیست
و جالبه صدای خیلی خشنی داره با یه لهجه تهرانی غلیظ
تصورت از ادمای روحانی رو بهم میریزه سیگار میکشه و .... و.... و...
جالبه
ذهن و کلیشه هاش رو درباره عرفان و الهیات به چالش میکشه
قیمه بادمجون پختم نمیدونم توی قیمه بادمجون لیمو عمانی داره یا نه!
هنوزم بعد از ۶سال آشپزی بعضی چیزارو با اینکه بارها درست کردم باید سرچ کنم و ببینیم چی بود چطوری درست میشد
دلم تنگه برای مامانم خصوصا که داره خونه تکونی میکنه و من نیستم کمکش کنم
عید میریم سفر
دیروز یه تجربه عاشقانه عمیق داشتم با مجید وقتی خوابش گرفته بود و نفساش عمیش میشد و وزنش میفتاد رو بدنم میمون درختی پیش خودم فکر میکردم هیچوقت هیچوقت فکر نمیکردم بتونم کسیو انقد به وجودم راه بدم !