غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

حجم خیلی زیادی استرس رو دارم تحمل میکنم این روزا

و روی خودم هیچ کنترلی ندارم

با مجید آشتی کردم بعد از یه فایت واقعی که اون مخواست آشتی کنه و بغلم کنه و من میخواستم از دستش با توسل به ناخنام و گاز گرفتن فرار گنم

در کل خیلی خیلی خیلی دلم نیستی و نبودن میخواد

و زیر بار این حجم از استرس و فشار دارم کم میارم