غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

عشق فقط عشق خونی

بعد از ۶ سال زندگی با مجید تمام رفتاراشو میفهمم

مثلا وقتی قهریم پیش خودم پیش بینی میکنم

الان میاد تو اتاق

چراغ روشن میکنه

درو میکوبه

صدا میکنه

و دقیقا همینکارا رو میکنه

پریروز که دعوا کردیم پیش خودم گفتم ۴ شنبه میاد آشتی میکنه و تو این مدت هرچی درو به دیوار کوبید سر و صدا کرد خواست منو عصبانی کنه که باهاش حرف بزنم یا دعوا کنم جوابشو ندادم

حدسم درست بود از سرکار اومد و شروع کرد به زور بغل کردنم و شوخی باهام

خب اخه داداشش یه پروژه خیلی مهم داره که فردا باید پرزنت کنه خودشو 😆 و نیاز دارن به من

حتی زمانبندیمم درست بود !!!

یه همکاری داشتم که از زن و بچش دور بوود و عاشق دخترش بود

یه روز بحث دوست داشتن و عاشقی بود میگفت عشق چرته

ادما فقط هوس دارن و فقط میتونی عاشق کسایی باشی که باهاشون رابطه خونی داری

مثلا هیچ مردی زنشو از مادرش بیشتر دوست نداره یا زنشو از بچش!

من توی اون جمع زیاد حرف نمیزدم

ولی شدیدا باهاش موافق بودم خصوصا که مردا وقتی ازدواج میکنن یادشون میقته خانواده دارن

حتی داداش خودم بابام مجید و هر کسی دیگه

اون زنایی که یکاری میکنن شوهرشون از خانوادش میبره چه جادوگرای توانمندی هستن

اگه منم توان جادو داشتم سوار جاروم میشدم پرواز میکردم پیش مامان بابا

و یا دزدی میکردم

یا بچه هارو با جادو هام سرگردم میکردم تا سمت گوشی نرن

خودمم خیلی خوشگل میکردم