غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

فردا یا شنبه باید برم سونو

یکمی میترسم

مجید داره خرو پف میکنه دستشم زیر سرمه هرچی تلاش میکنم‌به پهلو بخوابه بیشتر از ده ثانیه نمیتونه

امروز بهش گفتم حق نداری بری دانشگاه تدریس

گفتم زمان دانشجویی خودم که همه ادای تنگا و افه پاکدامنی داشتن

بعضی دخترا برای نمره همیشه با استادا لاس میزدن

الان که نسل جدید همه جی براشون عادیه

دلم میخوا خوابم ببره امروز یه اینفوگرافی باحال ساختم

دلم برا بابام به ذره شده