غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

چجوری ویروسا زودتر میمیرن

چهلرشنبه هفته قبل با مامان رفتیم ازین مهمونی های سی سی که دوستاش به مناسبت یلدا گرفته بودن

یه عالمه خانم که کلی میرقصیدن و شادی میکردن و به میوه موز میخندیدن

ازونجایی که من یکم یوبسم هرچی فک میکنم که اینکه چیزی شبیه اعضای بدن باشه کجاش خنده داره نمیفهمم

توی مهمونی به ذهنم رسید که اگه الان یه اسلحه داشتم و همه طلاهایی که این زنا به خودشون آویزون کردن ازشون میگرفتم تا آخر عمرمون با مجید دیگه نیاز نبود کار کنیم چون توی زندان غذا و مکانمون تامین بود :/

توی مهمونی یهو بهم احساس بدی دست داد و بعد تا همین امروز تب و لرزم شروع شد بابا و خواهرم هم بعد از من مریض شدن

امروز ۷ روز میشه برگشتم اما هنوزم مریضم