غول مقیم در افکارم

ذهن من، مهمانخانه‌ی غولی‌ست که هیچ‌وقت نمی‌رود.

کوروش آسوده بخواب

من توی بخش اداری یه برج مسکونی ۵۰۰ واحدی با خدمات هتلینگ کار میکردم. یه خانم و اقای جوان و چسی چسی چسی یه واحد مبله رو برای یه سال اجاره کردند ....

یه روز از شدت گرمای اتاقمون ، چون ما اونجا نیروی کار بودیم و فرقی با کامپیوتر ها تی و جارو ها ودرو دیوار نداشتیم و برای تعمیر اسپلیت ها سخت هزینه میکردن با لپتاپم رفتم و نشستم توی لابی کار کردن

که پسر لنگ دراز مسول لابی اومد نشست کنارم و شروع به لودگی های مسخره بین همکاری کرد . بهم گفت نفهمیدی؟؟ گفتم چیو؟؟ گوشی آیفون ۱۳ که تازه اومده بود رو نشونم داد. پسر لنگ دراز از اون روز کارش همین بود که همکاراشو با آیفون ۱۳ زخمی کنه!

بعدا همه بچه ها فهمیدن لنگ دراز ایفونش رو خیلی ارزونتر از قیمت واقعیش خریده از همون اقایی که تازه اومده و مستاجره یکی از واحداست. چند تا دیگه از بچه ها پول آیفون ۱۳ رو به اون آقا دادن و منتظر موندن تا گوشی های قیمت مناسبشون رو تحویل بگیرن

یه روز یه ماشین خفن ازینا که سقف نداره و من اسمشو بلد نیستم با گل و بادکنک پارک بود توی محوطه و چندتا فیلم بردار و هلی شات و....

هدیه تولد آقای آیفون فروش به زنش بود

کلی شلوغش کرده بودن و واسه اینستاشون کلی فیلمای چسی چسی چسی گرفتن . چند وقت بعد کلید واحدشون رو تحویل حراست دادن و گفتن برای مدتی میرن سفر

رفتن سفر و دیگه برنگشتن !

بچه ها موندن و گوشی های شیائومی و پولایی که از دستشون رفته بود . احتمالا اون ماشین هم رنت بود

کوروش کمپانی بود